محمود سر میز شام یک مرتبه با خنده گفت: منو دکتر نمی بری ! - محمود شوخی بس است کمکم کن چه کار کنم ؟ - باشه- باشه حالا از اول تعریف کن چی شده ؟ - یادته که پدر بعد از فوت مادرم چقدر ناراحت بود؟ تلفنی که با هم حرف می زدیم سراغ پدر را می گرفتی بهت می گفتم یادت نیست می گفتم غذا نمی خورد اشتهاش کم شده یا کم حرف شده - بابا خب مال سنش است ماشالله خوب مونده راستی چند ساله اش است؟ یادم رفت . - پدر حدود 80 سال را دارد از وقتی مادر خدا بیامرزم یکسالی ونیم فوت کرده اینطور شده . - خیر یکسال - محمود ! - ببخشید من دیگه هیچی نمیگم بگو . - یک روز عصر داشتم تلویزیون نگاه می کردم . دیدم در یکی از برنامه های - عصرتلویزیون دکتر روانپزشک صحبت می کند. بحث شان در مورد مرگ و چگونه غم جدایی را باید تحمل کرد . - حتما تو هم زنگ زدی؟ - بله - با چه مکافاتی گرفتم بعد کیس پدر را گفتم - دکتر گفت:خشم خود را از خودتان دور کنید. اجازه دهید خشمتان به شیو ه های صحیح بروز نماید . برای مثال می توانید ضرباتی به بالش یا تخت خود وارد آورید،فریاد بکشید.همچنین ورزشهایی به مانند فوتبال-والیبال آمادگی جسمانی بروند . در فرو ریزی خشم کمک می کند . راستش با تعجب گفتم ولی پدر من 80 سالش است آقای دکتر! دکتر در جوابم گفت ببخشید با تلفن قبلی اشتباه گرفتم .منم دیدم اینطوری نمیشه که بعد آدرس مطب خواستم مجری گفت:گوشی دستان باشد از همکارهای پشت صحنه شماره تلفن بگیرید . - اینها می آیند تلویزیون کمی حرف بلغور می کنند برای آدمهای ساده مثل تو ! - محمود از تو بعیده! آقای روشنفکر ! - خب می گفتی؟ - بعد زنگ زدم مطب منشی گفت: وقت نداریم برای آن طرف سال یعنی شش ماه دیگر! - خب می گفتی خانم قربونت مادرم از دستمان رفت عمرش را داد به شما کاری نکنید این هم بره پیش مادرم - نمی دانی با چه خواهش وتمنایی وقت داد برای دو روزدگر! - بیا شش ماه کجا دو روزه دیگه کجا ! یعنی همه ی اینها کشک! یعنی می خواهن بگن ما هم آره - خلاصه آدرس را گرفتم ! به سمیرا و دادش رضا گفتم آنها را راضی کردم . - حالا بگو کجا بود مطب دکتر- شمال شهر - بیکاری تو- این همه دکتر نزدیک مان بود . - محمود نمی دانی چه مطبی بود – آنقدر با کلاس یک آهنگ ملایمی گذاشته بود دکورش نمی دانی چقدر قشنگ بود . وقتی نوبتمان شد رفتیم داخل اتاق دکتر از همان آهنگها که اتاق انتظار می شنیدیم گذاشته بود. - بخدا مریض که سهله آدم مرده هم می رفت مطب زنده می شد. تازه اینقدر تابلو شعر به در دیوار زده بود می دیدی کیف می کردی - تو از شعر خوشت می یاد. خانمی اصل موضوع بگو ؟ - محمود خیلی بد جنس هستی خودت که می دانی کم بیش ! - بله حتما مثل بمب پیچیده شده تمام دوست- آشناو فامیل فهمیده اند پدر جنابعالی... - محمود خدا تو را آفریده فقط برای مسخره بازی - منم فهمیدم موضوع برات جالب شده لفتش می دهم. هیچی یکی دو سوال از پدر پرسید :قبلا خوابت چطور بوده یا اشتها ت چطوره بوده دوست داری با چه کسی حرف بزنی بعد رو به من کرد گفت یه کم شوک بهش وارد شده چیزی نیست به مرور زمان خوب می شود بعد گفت ذهن خود را به آلبوم خاطرات مرده تبدیل نکنید . - و بعد یک سری آزمایش نوشت گفت : دو هفته دیگر بیآیید . نمی دانستم حالا او به ما شوک وارد می کند! - میگم سوژه خوبی برات میشه می تونی موضوع داستانت باشه! - بعد از دو هفته که رفتیم دکتر جواب آزمایش پدر را دید جواب آزمایش شما خوبه پدر جان . - به مانند یک جوان بیست ساله است روحیه ات هم خوبه چه کار کردی ؟ پیش خودم گفتم حتما می گوید مدتی پیش این دخترم بودم بهم خوب رسیدگی کرده سرحال شدم توی این خیالات بودم که گفت از وقتی با شما حرف زدم اینطوری شدم پدر جان . حالا از اون روز می گوید:من زن می خواهم - بیاد خاله منو بگیره این که غصه نداره آنوقت می شود شو هرخاله ام تو هم می شوی دختر شوهر خاله ام چی میشه ! چطوره؟ - ستاره ابرو ها را گره می زند می گوید : محمود ! - محمود با خنده می گوید :ازدواج یعنی داشتن یه دوست خیلی خیلی خوب خانمی! ۵/١١/٨٨
نظرات ()وقتی وارد شرکت آقای ایکس شدم فرم در خواست استخدام را پر کردم .
من ستاره راد مهر سن 27 سال محل تولد کینا بزرگ شده در کانادا چند سالی هم در
تهران زندگی می کنم.
دوباره نگاهی انداختم به فرم که چیزی از قلم نیفتاده باشد. فرم را روی میز خانم منشی که با
آن همه ناز وکرشمه ای که داشت گذاشتم آنچنان چشم ابرو برای من نازک کرد که فکر کرد
آمدم خواستگاریش ، اگر من برای دوستان ، آشنایان حتا فامیل موضوع را تعریف می کردم آنها
حتما به من می گفتند:
- چقدر تو بی عرضه هستی می گرفتی برای برادر ترشیده ات!
بعد ها فهمیدم ایشون یعنی خانم منشی همان الناز خانم خودمان دختر خاله آقای
ایکس هستند. دختر خاله جان روزهای اول زیر گوشم می گفت آقای ایکس خیلی با نظم
است وگفت وگفت پیش خودم گفتم چه خوب وچه جالب تا اینکه عاشقش شدم! یعنی
عاشق نظمش شده بودم! به مانند ساعت بود.
سر ساعت به محل کارش می آمد – سر ساعت قهوه وکیک می خورد حتا سر ساعت
غذایش را می خورد و مرا بخاطر دقیق بودن در کارهای پروژه - انگاری عاشقم شد تا
اینکه سر ساعت بهم زنگ می زد . و بعد کم کم ما شدیم زن وشوهرحیف نمی دانستم
زن هایش را هم به شکل منظم یا شاید سر ساعت طلاق می دهد !
نظرات ()
(( کارآگاه در یک شب سرد پاییزی که پشت میزش هنوز نشسته بود. روزنامه را کناری
زد - به فکر فرو رفت بعد از مکثی ستوان را چند بار صدا زد ))
(( ستوان با عجله گفت : بله قربان ))
(( کارآگاه که خوشحالی از چهره اش نما یان بود گفت : من فهمیدم قاتل کیست !
ستوان با خوشحالی گفت: کیست ! ))
(( کارآ گاه گفت : زرنگی بگویم که تو ، تو مسابقه برنده شوی ))
١٩/١٠/٨٨
نظرات ()((خب می گفتی ))
(( تا می آیم حرف بزنم خاله چفی می گوید هوا گرم است واین می شود حرفم نصفه
می ماند ))
(( چرا مگر چه می گویی ) )
(( می گوید :همه می توانند در پانسیون من !حرف بزنند اما اجازه نمی
دهد حرفم را بزنم تازه من که چیزی نمی خواهم بگویم این بی رحمانه است من تازه
هفت ساله شده ام ))
(( خب ! تلاش نکردی بفهمی ))
(( چه اهمیتی دارد - خودش که می داند ))
(( از چی ناراحتی ))
(( سونیا با پل ... ))
(( خب چی ))
(( شما چه فکر می کنی ))
(( تا وقتی حرف نزنی نمی توانم کمکت کنم ))
(( می دانم چه می گویی اما من می ترسم از ترس لب هایم دوخته شده ))
(( از چی ))
(( آخه من فهمیدم سگ خانم آلیس زن همسایه ی پانسیون کشته اند ))
(( پدرت هم فهمیده ))
(( می داند اما به روی خودش نمی آورد ))
(( حالا کجا خاکش کرد ند ))
(( چه اهمیتی دارد ))
(( کاش ایزابل اینجا بود به حرف هایم گوش می کرد ))
(( خب برو پیش ایزابل ))
(( ایزابل مرده - ایزابل می گفت تو خیلی با هوشی هر کجا بروی باعث دردسر می
شوی - راستی تو چقدر شبیه ایزابل هستی! ))
(( ماریا - ماریا پاشو از خواب دخترم ))
٨٨/١٠/١٠
نظرات ()
صدای آواز گنجشکان به گوش همه ی اهالی شهر می رسید. هر چند که جنگ چشم
ها را از دیدن وشنیدن آن محروم می کرد و نبردی سخت در خرمشهر در جریان بود .هم
با مزدوران عراقی وهم با دشمنان خودی . با اینکه می دانست دوستان زیادی
آنجا مجروح هستند راهی تهران می شود تا افسانه را به خانواده اش بسپارد. قبل از
اذان ظهر جلوی درب خانه پدری خود که در کوچه پس کوچه های شمیران است زنگ
خانه را بصدا در می آورد .نرگس ورضا با چهره ی شاداب در را می گشایند!
افسانه هر وقت وارد خانه پدری علی می شد احساس آرامش می کرد! علی چمدان ها
را در اتاقی که مخصوص آنها بود می گذارد .
زن جوان پنجره چوبی آبی رنگ را باز می کند. نفس عمیقی می کشد.
آنها از هر دری صحبت می کنند حتا نر گس از ترس هایش در هنگام شنیدن صدای آژیر قرمز می گوید!
نیمه های شب فرا می رسد علی رختخواب را توی اتاق می اندازد درخشش مهتاب در
دیوارهای اتاق نمایان می شود. صدای جیر جیرک ها آهنگی برای این زن وشوهر
جوان می نوازند و هر کدام در خیال خود از ترس نهفته ی که در وجودشان رخنه کرده آرام
آرام به خواب می روند. فردا صبح عقربه های ساعت نزدیک عدد یازده را یاد آوری می
کند . علی به آرامی می گوید : مامان کوچولو لجباز من می خواهم بروم اگر سختت
است می توانی نیایی؟
- نه الان حاضر می شوم!
داخل حیاط سیگاری می کشد و به بچه ی که در شکم افسانه وول می خورد فکر می
کند صدای قار قار کلاغی را بالای درخت تنومند حس بدی بهش می دهد. سپس همراه
با افسانه و کودک بدنیا نیامده سوار بر موتور راهی نمازجمعه می شود. هر وقت با
افسانه است احساس می کند که بر ابر های سفید سوار است به اوج می برد. هر
چند نمی دانست! اکنون زمان مرگ است،موتور سواری با پوشش سیاه به
مانند کلاغی زشت در انتظارشان کمین کرده و آنها را به رگبار مسلسل می ببندد. نه
نمی دانست خون گرم افسانه روی صورتش و آسفالت ترک برداشته شهر پخش می
شود. صدای رگبار مسلسل آنچنان زیاد بود که حتما مرد سیاه پوش فکر می کرد با یک
گردان طرف است.
علی نمی دانست سال جدید شعله خواهد کشید و تنها خواهد شد! نه اینها را نمی
دانست. و این آخرین جمعه سه نفری او خواهد بود. از کجا می دانست؟ چه آرام قربانی
منافقین خواهند شد. و ندانست که گربه سیاه کمین کرده است! وتنگ بلور کوچک اورا
می شکند! تا آمد به خود آید ماهی کوچک او زیر نورآفتاب بلعیده شده بود!
و ندانست آرزوهایش درچمدان سیاه خواهد رفت. و حالا رویاهایش آنقدرکمرنگ
شده است که خودش نیز شک می کند که رویایی هم داشته! و الان نمی داند سی
سال، بیست سال یا شاید هم ده سال در آسایشگاه جانبازان، درکوچه پس کوچه
های شهر است! و حالا نفس عمیقی می کشد. احساس می کند صدای نفس هایش تا آن سو ها رفته
است و چشمانش به آمدن افسانه است که اورا با خود ببرد به آنسوها وگاهی صدای
قدم زدن هایش را می شنود که با لبخندش نگاهش می کند!
-صدای حرف زدن هایش را می شنوم که می گوید: افسانه مگر قرار نیست مرا هم با
خود ببری؟ انگاری عادت کردم به بد قولی هایت و بعد در خود می خزد درفکرش مثل
همیشه زمزمه می کند چرا؟ !وبه کدام گناه باید اینطوری باشد ؟ کاش جنگی درکارنبود
و کاش درشهر دشمنی کمین نکرده بود.
دم دمه های غروب غمگین روی ویلچر نشسته نگاهی انداخت به پرندگان کوچک! لبخند
تصنعی برلبانش ظاهر می شود . نمی داندچرا؟
هر چند که من بهتر از خودش می دانم در نبود افسانه بهانه هایش شفاف می شود.
وحالا30 آبانماه است اگر بودند تولدشان بود .نگاهش می کنم . بی قرارهایش مثل
همیشه حکایت از دل گرفتگی ست.آهی می کشد آه با حسرت !
و او که دل خویش را فدای ترانه هایش می کرد حالاسر درگم شده و وارد اتاقش در
آسایشگاه می شود.همیشه خدا گوشه ی دنج اتاق را انتخاب می کند! می گفت:
وقتی به تو می اندیشم شاعر می شوم! کاش می شد تمامی مردمان چشم هایشان
را به لاله های وحشی می انداختند . به سبزه زارها پراکنده گل های نیلوفر که در جاده
شده اند و من صدای گلوله ها را نمی شنیدم -صدایی شبیه ریختن آرزوها
حیف!
٨٨/٩/٢٧
نظرات ()26/2/88
نظرات ()
پاییز 88
با سمانه وارد سالن غذا خوری می شویم! سالن بی روح زندان مرا عذاب می دهد
هر چند مگر سلولش خوب است!؟ زندان با این دیوارهای بلندش با این سیم های
خاردارش و تا بی نهایت تاریکی است و حتا غم ها را در دل حبس می کند.
صدای زنگ خانه مرا به خود می آورد با بی حوصلگی از چشم انداز درب خانه نگاه
می کنم سمانه است همسایه دیوار به دیوار در را باز می کنم زیر چشم هایش
کبودی می بینم! با ناله می گویم سمانه! چی شده ؟
بابغض می گوید می بینی که! چه کسی؟جز این دیوانه می تواند این کار را بکند.
و شروع می کند به حرف زدن و من نگاهش می کنم! معصومیتی در نگاهش است.
یک ریز از احمد آقا شوهرش می گوید که به حرفهای مادرش گوش می کند.
احمد خود نمی داند چه می کند . پیرزن جادویش کرده از اول از من خوشش نمی آمد.
نمی گذارد من بروم سر کار !
قرارمون این بود، بعد از ازدواج باز هم به کارم ادامه بدهم حالا زده زیر قول وقرار ها....
من کارم را دوست دارم ، و حالا تا می آیم حرف بزنم داد و فریاد می کند. حالا خوبه هر
دو همکار هستیم کارم به زندگیم صدمه ای وارد نمی کند.
من می دانم زیر سر این ...
15مهر :
از صبح صدای رگبار باران را می شنوم عاشق قطره قطره های باران هستم .
دلم گرفته خدای خوبم! تو بهتر از هر کس می دانی که خیلی حرف دارم بخصوص برای
یک زن اعدامی که امیدی به زندگیش نیست!
آیا قاضی مرا خواهد بخشید. یعنی به جرم های روحی هم رسیدگی می کنند، نه مرا
نمی بخشد! باورم نمی شود من قاتل باشم ! منی که عاشق گل ها و آواز پرندگان
هستم یعنی من در خواب هستم!
30 مهر:
خدای خوبم چند روزی است به فکر سمانه هستم می دانی که مشکل خودم را یادم
رفته امروز سمانه تلفنی با من حرف می زد حوصله این که به دیدنم بی آید نداشت
حالا خوبه که راهی نیست!
او با آه می گوید خسته ام خسته،
یعنی هر دوی ما خسته ایم کاش کسی حرف های ما را می شنید. یعنی کسی حرف
های ما را می شنود !
1 آبانماه:
ساعت 6 صبح
بعد از ظهر دادگاهی می شوم، به قاضی خواهم گفت:
در خیالم صد بار کشتمش چون روحم را کشت بدون آنکه کسی بفهمد. و من فقط
می خواستم یکنفر بیاید کمکم کند و ببیند تیکه های ریز ریز شده قلب شکسته ام را
یا اگر آنقدر سنگ دل نبود می آمد و با زبان بی زبونی حتا می گفت:
تو گناه ای نداشتی شاید می بخشیدم!
و لی حالا بی تفاوت شدم چون من یک اعدامی بیگناه هستم و از این بابت
خوشحالم که حداقلش توانستم این روانی به ظاهر سالم از بین ببرم .
٢۵/٨/٨٨
نظرات ()
نظرات ()