سخنانی از بزرگان:
اگر زندگی روز مره شما حقیرانه است - سرزنش اش نکنید- تقصیر شماست که ذوق شاعرانه زیستن ندارید.
این هفته داستان نداریم .
رحم به شخص یتیم
شخصی را به جرم کشتن پدر ومادرش به محکمه آوردند. قاضی پرسید:(( آقا شما اقرار می کنید که پدر ومادر خود را کشته اید؟))
قاتل گفت: بله
قاضی گفت: (( آخرین دفاع شما چیست؟ ))
گفت: (( از جناب قاضی تمنا می کنم که به یک شخص یتیم رحم کنید!))
لطائف و پندهای تاریخی
تالیف: ناهید فرشاد مهر
معرفی کتاب
آه مامی مامی مامی
آه مامی! مامی! مامی!
میدونی چرا قلب من گمب گمب می کنه؟
من مارادونا رو با چشمای خودم دیدم
آه مامی! من عاشقش شدم.
O mamma mamma mamma
O mamma mamma mamma
؟ Sai perche mi batte il Corazon
Ho visto maradona
Ho visto maradona
Eh mamma inamorato son
گلچینی از سرودهای جهان فوتبال
ترانه های هوا داران
آرش علی اکبری- زهرا باقری
دیریست که دلدار، اس ام اس نفرستاد
زان تازه ترین های مجالس نفرستاد
آن یار که گنجینه ی جک های خفن بود
یک جک به موبایل من ِدبرس نفرستاد
قولی ، غزلی ، قلقکی، قوت قلبی
سوی من دلمرده ی بی حس نفرستاد
حتی خبری مختصر از سکته ی باباش
باجیغ بنفش مامی نرگس نفرستاد
آیا خللی در شبکه گشت پدیدار
یامشترک نامتجانس نفرستاد
آن رابطه ی خوب مسیجانه کجا شد
در پاسخ من یار چرا یس نفرستاد
شاید چو بدیده است در آیینه ی بختش
یک شوهر خوش تیپ و مهندس، نفرستاد
یا این که چو فهمیدکه من قافیه بافم
یک شاعرژولیده ی مفلس، نفرستاد
شعر از عمو مصطفی طنزپرداز
این وبلاگ تعطیل شد به این آدرس مراجعه کنید- لطفا
http://donyayesabzeman.persianblog.ir
بدرود تا هفته بعد مراقب خودتان باشید هوا گرم است.
«یا الله،یا محمد،یا علی،یا فاطمه زهرا،یا حسن،یا حسین،یا مهدی (عج) وتو ای ولی مان یا روح الله و شما ای پیروان صادق شهیدان.
خدایا چگونه وصیت نامه بنویسم در حالی که سراپا گناه و معصیت و نافرمانی ام. گرچه از رحمت و بخشش تو ناامید نیستم ولی ترسم از این است که نیامرزیده از دنیا بروم. می ترسم رفتنم خالص نباشد و پذیرفته درگاهت نشوم. یا رب العفو، خدایا نمیرم در حالی که از ما راضی نباشی شهید مهدی باکری
و امّا

وقتی شنیدم روحانی فداکار ....
درود خداوند بر تو
فرق را ببینید
برخی از مردم آن منطقه نیز از تجاوز اراذل و اوباش در همان باغ در مقابل همسر آنها خبر دادند که متاسفانه یکی از زنان قربانی در حالی که باردار بوده مورد این تجاوز جنسی قرار گرفته شده است.
من اگر کاره ایی بودم می گفتم: اعدام
وقتی این مطلب راخواندم.
پشتکار سن وسال نمی دونه
یک داستان کوتاه
حکایت امروز ما
قدیما که کوچیک بودم من هم مثل بعضی ها فکر می کردم هر کس که عینک به چشم داره آدم با سوادیه، به عبارتی فکر می کردم که عینک سواد میاره. اما حالا یعنی حالای حالا هم نه، حدوا دو ماه پیش فکر می کردم لازمه ی مدیر شدن کت وشلوار ی بودنه. تصمیم گرفتم من هم مدیر بشم.... ببخشید مثل مدیران کت وشلواری به تن کنم و کردم، سرم رو بالا گرفتم و سلام هارو یک خط در میون جواب دادم. به بهانه های مختلف خدمت مدیرانن بالاتر رسیدم تا من رو با کت وشلوار ببیند تا بدونند که من هم شرایطش رو دارو. بلکه یه پسستی ، یه مقامی....
هم عشق به مدیر شدن دارم و هم پوشیدن کت وشلوار و شَق ورق راه رفتن و تکبر ورزیدن برام سخته، نمی دونم چه کار کنم. یعنی شما فکر می کنید کت وشلوار ومدیریت هم مثل جریان عینک و سواد به یکدیگر مربوطه نمیشه. شاید هم هنوز کوچیکم. مرحوم و یکتور هوگو می گفت:(( از کوچکی دوست داشتم بزرگ باشم.))
ماست مالی نویسنده: علی اصغر منضوری
از کتاب لطائف و پندهای تاریخی تالیف ناهید فرشاد مهر
-
دزدی به کلبه ی فقیر در آمد و هر چه گشت چیزی نیافت. آن فقیر که بیدارشده بود، او را آواز داد که: (( ای ابله! آنچه تو در شب تاریک می جویی، ما در روز می جوییم و نمی یابیم.))
ولادت حضرت امام علی علیه السلام و روز پدر مبارکباد 
شاد وسربلند باشید هموطن.
- «یا الله،یا محمد،یا علی،یا فاطمه زهرا،یا حسن،یا حسین،یا مهدی (عج) وتو ای ولی مان یا روح الله و شما ای پیروان صادق شهیدان.
خدایا چگونه وصیت نامه بنویسم در حالی که سراپا گناه و معصیت و نافرمانی ام. گرچه از رحمت و بخشش تو ناامید نیستم ولی ترسم از این است که نیامرزیده از دنیا بروم. می ترسم رفتنم خالص نباشد و پذیرفته درگاهت نشوم. یا رب العفو، خدایا نمیرم در حالی که از ما راضی نباشی شهید مهدی باکری
یادم باشد تا زنده ام صفحه اول مجله اینترنتی من باشد این وصیت نامه
- برای تهیه کتاب های آموزش داستان نویسی پیشرفته جلد یک و دو و همچنین مجموعه داستان کوتاه دیدار با عاشقان آسمانی ، از لینک زیر استفاده فرمایید.
http://derakhshandeh.org
جوان، اندیشه، انتخاب
با حضور سرکار خانم دکتر بدری سادات بهرامی سه شنبه ها ساعت ٨ صبح فرهنگسرای اندیشه
خیابان شریعتی نرسیده به سید خندان روبروی مخابرات.
در ضمن سه شبه ها کلاس عروض وقافیه از ساعت ٢ تا ۴ استاد رضا عبدالهی ( زحاف رایج در شعر فارسی) نویسنده رضا عبدالهی
پول سراغ تو نمی آد. می ره سراغ کسای دیگه.
اولا پول اصولا فقط جایی می ره که از قبل پول توش باشه. پول می ره بغل پول. تو بی پولی فقط بعضی وقتاس که قرعه ی بخت آزمایی به اسم آدم در می آد. مشترکای فقیروفرتوت روزنامه ها همین که خبر دار می شن بلیطشون برنده شده، دستای از کار افتاده شونو از بالای سر محکم می کوبن به هم واز سر بهت می زنن زیر گریه. بعد شم نذر می کنن برن یه ماشین خیاطی ویه کار خونه ی تولید خیار شور بخرن و از اون به بعد یه جور دیگه زندگی کنن. این حرفا همه ش مال قصه هاس...
ثانیا پول پیش تو نمی آد، چون تو به اندازه ای کافی شیفته ش نیستی. خب البته با کمال میل حاضری پولدار باشی... اما این فایده نداره. یعنی چی با کمال میل ؟ تو نه فقط بایستی مرادِ دلت حساب جاری هم نوعت باشه، بلکه بایست از ته دلت پول رو دوست داشته باشی، روش غلت بخوری، اونو به زور تو سوراخای بدنت بچیونی. نه، این یکی رو ولش کن! آخه پول می بینه تو چه جوری خرجش می کنی. مخصوصا به همین خاطره که پیشت نمی آد. تو غلط پول خرج می کنی.
نه که بخوای اسراف کنی... اون باز خودش یه مطلب دیگه س. تو این طوری پول خرج می کنی: "" ببخشین! من چقدر به شما بدهکارم؟ بفرمایین..." این کارت کاملا غلطه.
تو تا وقتی نمی دونی پول دادن یعنی چی، تا اون وقت پولدار نخواهی شد. دادن پول در اصل یه رحمت آسمانیه، شفقته، عطای الیه، کرمه، نزول لا یتناهیه . عزیز من ! مگه می شه این چیزا رو به به این سادگی ها بین آدما پخش کرد؟
پول سراغ تو نمی آد چون که هنوز اینو یاد نگرفتی: وقتی کسی ازت پول می خواد، اول از همه بایست چیزی رو بهش بگی که هر آدم عادی وقتی کسی ازش چیزی می خواهد، می گه:(( نه))
کسی که می خواد ازت پول بستونه ، دشمنته! شیطونه! دشمن خونیته! باید مثِ دشمنت باهاش معا مله کنی. این کار خودش تونستن می خواد. حالا بیای برام بگی:(( بابا، یارو برام فلان چیزو فرستاده، فلان زحمتو کشیده یا فلان کارو انجام داده ...))
الاغ! قضیه اصلا به این حرفا ربطی نداره! حالیت بشه! این یارو دشمنته!
اول بهش می گی: (( نه! )) بعد می گی:(( بده ببینم! چرا سه مارک و چهل ؟ مگه زده به سرت؟)) بعد یه مداد بر می داری روی صورت حساب رو به نفع خودت خط می زنی و عوض می کنی. بعد نصفش رو باهاش چونه می زنی و می گی نمی دم. بعد کیفت رو در می آری صورتحساب رو می ذاری توش. تسویه حساب نکنی ها؟ بذار یارو منتظر پولش بمونه . کی می آد به تو پول بده؟ ها؟
اگه هم بعد مدت های مدید، روزی روزی گاری پول یارو رو می خوای بدی، اول چون که داری نقد می دی یه تخفیف ازش کم کن وبده. بهترم هست تخفیف رو براساس تخفیف گذاری تو لیبریا حساب کنی که درجه حرارت هواش توی سایه پنجاه و چهار درجه س. بعدش هم بایست کسی رو که ازت پول گرفته، حسابی خوار و ذلیل کنی. در عوضی پولت می تونی از طرف بخوایاون جا وایسه و خدا رو شکر کنه و از خجالت، کلاهش رو تو دستاش بچرخونه بعد بایست به یارو بگی:(( بیا!... بگیر! مال تو ))
این طوری پول مین . سابق وقتی به کسی پول می دادی یارو حداقل دستتو بوس می کرد. حالا تو این دوره زمونه بهت فیش دریافتی می دن... لعنت به این روزگار! خدا خودش سزات رو بده!
می بینی؟ بایست اینا رو بدونی. ممکنه روزی روزگاری تو وضعیت نا جوری گیر کنی و مجبور شی به کسی پولی بدی. پول دادن یعنی رحمت با اُردنگی. مخصوصا برای کسی که نمی تونه از خودش دفاع کنه.
اما تو گوشِت به این حرفا بدهگار نیست. برای همین هم هست که پول سراغت نمی آد و می ره سراغ کسای دیگه. بعضی ها هیچ وقت نمی فهمن.
نویسنده: کورت تو خولسکی
مترجم: محمد حسین عضدانلو
چاپ هفتم
مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک دستش مشعل ودر دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای روشن وتاریک راه می رفت.
مرد جلو رفت و از فرشته پرسید: ((این مشعل وسطل آب را کجا می بری؟))
فرشته جواب داد: (( می خواهم با این مشعل بهشت را آتش بزنم وبا این سطل آب، آتش های جهنم را خاموش کنم. آن وقت ببینم چه کسی واقعا خدا را دوست دارد!))
از کتاب عشق بدون قید وشرط از نویسندگان ناشناس
گوش هایم هیچ صدایی را نمی شنید. حتا صدای موزیک دلخواهم کنار ساحل ایستاده بودم وغرق در تماشای مرغان دریایی بودم. دو آدم که شبیه آدم های آهنی بودند مرا آرام آرام با خودشان می بردند. رد پاهایم روی ماسه ها به یادگار جا ماند.زبانم سنگین شده بود وقادر به حرف زدن نبودم. چه زود غروب شد. ماه نارنجی رنگ بنظر می آمد.
ولی افسوس مه تا نیمه درختان جنگل پایین آمده بود. وحشتی در دل جنگل احساس می شد وخزه ها همراه با پیچ و تابشان از تنه ی درخت ها بالا رفته بودند. سوزشی در پاهایم احساس نمی کردم اما وجودم داغ داغ بود. نمی دانم از ترس بودیا نیرویی در وجودم زبانه می کشید. آدم آهنی ها لباس مشکی برتن داشتند نقابی بر صورتشان بود وبه مانند شب سیاه بودند. چثه معمولی داشتند مثل هم بودند. به یاد روزی افتادم که سوار بر هواپیما در آسمان به مدت طولانی در مه بودیم وحشتی در دل ها نهفته بود. غروب بود. در آسمان مقصدم معلوم بود. اما حالا مقصدم نا معلوم است. سکوت بود. همیشه ترسو بودم از آدم هایی که پُر زور بودند در دلم وحشت داشتم اما نیرویی مرا هدایت می کرد که بر ترس پنهانم غلبه کنم که در درونم فریاد می زد. صدای زوزه گرگ ها در این جاده باریک و پر پیچ وخم عذابم می داد. نگاهی انداختم به آدم آهنی ها تا شاید حس آشنایی را بیابم. ضربان قلبم تند می زد وصدای آهسته گفتم: مرا کجا می برید!؟ یکی از آنها با صدای گنگی گفت:
حرفی نباشِ، حرفی نباشِ.
حرف زدن هایشان هم مانند آدم آهنی بود. ترسم چندبرابر شد آدم های زمینی که اینطور حرف نمی زنند. باد خنکی همراه با بوی یاس به مشامم خورد و مرا مست کرد. بین بهشت وجنهم معلق بودم. من در این جنگل خوف شب چه می کنم همچنان راه را می پیمودیم طنابی حلقه شده به چوبه ی دار آویزان بود. طناب رنگ مخصوصی داشت. رنگ مرگ بود. تا حالا به مغزم خطور نکرده بود. دانه های عرق بر روی پیشانیم احساس بی کسی می کردند. اگر می خواهند مرا دار بزنند چرا این همه زحمت به خودشان دادند.
گفتم: چیزی بگویید مرا غریبانه کجا می برید؟
خدا کمکم کُن . بدون آنکه توجه به حرف هایم بکنند. سرعت خود را تند تر می کردند بعد از مکث کشنده ای یک صدا گفتند:
- ساکت باش؛ رو دارشدی. ساکت باش ؛ رو دار شدی.
در انتظار معجزه بودم به مانند همیشه تصمیم نهایی گرفتم. با تمام قوا خود را رها کردم. دستان قوی داشتند بازوانم خراشیده وخون فوران زد دردی احساس نکردم شال سفید ولباس حریر سفید رنگم در لا به لای مه در آسمان رقص کنان پرواز می کرد.. می دویدم از حلقه ی طناب دور شدم هر چه دورتر می شدم خوشحال تر خنده خون صورتم را به جریان انداخته بود. آدم آهنی ها را فراموش کردم که همچنان دنبال من بودند. قدرت آنهابیشتربود اما من سریعتر بودم. در آخرین لحظه ها که احساس می کردم موفق شدم ونجات پیدا کردم و یک آدم آهنی دیگر روبرویم نمایان شد. بدون آنکه نفت و کبریتی همراهش باشد دیدم سوختم شعله های آتش زرد و آبی تمام اندامم را فرا گرفته بود. بوی دود و کز سوختن خودم را می فهمیدم قبل از آنکه آتش تمام بدنم را بسوزاند احساس کردم قلبم ایستاده. غروب بود. یک غروب دل انگیز به رنگ نارنجی رنگ دلخواه کودکی ام. مه همه جا را فرا گرفته بود.صدای ترمز ماشین علی را شنیدم کنار ویلا ایستاده.
- خانمی ، خانمی
- چ.. چ... چی، ر..ر...رسیدیم؟
٢٨/٩/٨٩
http://heavenonearth.blogfa.com/ مصاحبه با نظام الدین مقدسی شاعر ونویسنده
داستان رویای زن ها را در انجمن داستانی چوک بخوانید. لطفا
http://www.stop4story.blogfa.com
← صفحه بعد